تبليغاتX
سرزميني از جنس عشق
سرزميني از جنس عشق
عاشق معناي حقيقي يك عشق ناب است...پرواز را به خاطر بسپار... پرنده مردني است
درد و دل

سلام ...سلام آسمونی های سرزمین عشق ....دلم گرفته .... خیلی زیاد ....آخه میدونید....تنهایی سخته ...اما احساس تنهایی ...اونم وقتی که همه کنارت باشن ...بدتره...آخ که .....چی بگم؟

...چیزی نگم بهتره......اما نه دلم میخواد شما یه چیزایی رو بدونید ...من یعنی...بهار....بهاره پاییزی امروز دلش میخواد یه کم ...فقط یه کوچولو از خودش براتون بگه........

من بهارم....یه دختر 17 ساله ...یه دختری که خیلی تنهاست ....دختر کوچولویی که اونقدر آرزو داشت زود بزرگ بشه که هیچی از عمرش رو نفهمید.....

تمام لحظه هاش با فکر های پست و پوچ و حرفهای دوروغ بقیه گذشته.....دختری که سالها چشم به در می دوخت تا مرد آرزوهاش بیاد و اونو با خودش به شهر آرزوهاش ببره...دختره ساده ای که دلش با کوچکترین حرف عاشقانه ای می لرزید.....

دختری که هر کی نگاهش میکرده حسرت زندگی اونو خورده ... اما نعمت بدون عشق مگه میشه؟مگه بدون عشق زندگی معنی می ده؟خلاصه...بعد از مدتی تصمیم گرفتم دیگه برم....

کاتر رو برداشتم...بردم نزدیک رگم ...اما ....نزدم....چون امید نمی ذاشت این کار رو کنم...امید به آینده ی که آرزوشو داشتم ....زندگی کردم...زندگی کردم....زندگی کردم .....اما هنوز هم بعد از این 2 سال هیچی وارد زندگیم نشده....شایدم نذاشتم بشه...من آدم مغروری نبودم.....اما خب دختر بودم.... شاید از نظر همه من به خاطر غرورم افرادی رو که دوسشون داشتم از دست دادن ....

اما نه حقیقت اینه اون ها واقعا من رو دوست نداشتن ...من رو واسه خودم نخواستن ....واسه همین زود پا پس کشیدن....دختری که دوست داشت بقیه عشق رو بهش بدن .....اما این اتفاق فقط یه بار افتاد...میدونم میآد و میدونم آین متن ها رو می خونه....

پسری که نمی دونم از ته قلبش به من گفت دوسم داره یا نه ... اما من بعد از یک سال هنوز با یادش زندگی می کنم.....کسی که حتی از نزدیک هم ندیدمش ...البته از نزدیک ...اما اون به من نزدیک بود ....با من بود ....تو تک تک لحظه های شادی و غم ...شاید کوتاه بود اما شیرین و خاطره انگیز بود ......اونقدر که هنوز بعد از این همه مدت وقتی دلم میگیره از اون و عشقش میگم ....و با اینکه شاید دیگه براش مهم نباشم اما هنوز براش درد و دل می کنم ...چون کسی رو ندارم.....

امروز اومدم که بگم من به خاطر خونوادم از اون و عشق اون جدا شدم ...چون خانودم برام مهم بودن....نمی گم پشیمون شدم ....می دونم که اون هم فهمید که من چقدر در عذاب بودم ....واسه همین اومدم بگم که هنوز برام مهمه به عنوان یک دوست اینترنتی خوب ....به عنوان پسر عاشق و منطقی که به خاطر من همه کار کرد ...

می دونم هرگز نمی تونم جبران کنم ...فقط براش آرزوی خوشبختی می کنم....این که هر جا هست شاد و خندون باشه......اومدم بهش بگم که بعد این همه مدت هیچ کس ...هیچ پسری ...نتونست غرورش رو به خاطر عشقش ...زیر پا بزاره ...اما اون گذاشت ....

اومدم بگمش که تنها چیزی که به من امید ادامه به این زندگی سخت رو می ده اینه که یه روزی یه جا یکی منو دوست داشت و بهم ابراز علاقه کرد و از هیچی نترسید....آرش مطمئن باش اگه جای دیگه ای بزرگ شده بودم ...اگه مثل تو مردم بهم یاد داده بودن که نباید از عاشقی و عشق ترسید ....اگه ...اگه ...اگه......هرگز کسی رو که ...من رو واسه اونی که بودم دوستم داشت رو، رها نمی کردم ....

امیدوارم که درک کرده باشی ......

حالا که از اون دوران گذشته و فقط خاطرش مونده ...دوست دارم وقتی احساس تنهایی کردم ...وقتی برای کسی ...کوچکترین ارزشی ندارم ....وقتی بقیه منو واسه صدام ....قیافم.....یا هر چیز مسخره ای میخوان از کسی یاد کنم که ندیده منو دوست داشت......

ازت ممنونم واسه همه چی ....

و واسه تمام این خاطره ها که واسه من به جا گذاشتی ....

خوشحال میشم نظر بدی ....

بای

 

|+| نوشته شده توسط گمشده در یکشنبه ششم خرداد 1386 ساعت 5:47 بعد از ظهر |

دل من

سلام خوبین آسمونی های دوست داشتنی سرزمینی از جنس عشق؟خوشین؟من که خیلی دلم گرفته .....می خوام واسه قدر دانی از دوستایی که برام آف می زارن قشنگترین هاشو براتون بزارم.....دوستون دارم.....همتونو......خیلی زیاد......و آرزو می کنم هیچ کدومتون مثل من  هرگز غمگین نباشین

moha_hose..... (5/13/2007 12:45:46 AM): baraye kashfe oghyanus haye jadid bayad Shahamate tarke Sahele arame khish ra dashte bashid. in jahan ...jahane taghyir ast na taghdir !!!

moha_hose....... (5/12/2007 11:48:10 PM): Bichare chizhaye koochik ke deleshan chizhaye bozorg mikhad mesle dele man ke toro mikhad

moha_hose....... (5/12/2007 11:46:42 PM): Ye cheshm hamishe bayad tosh ashk bashe,vagar na misoze : Ye del hamishe bayad tosh gham bashe vagar na mishkane Ye lab hamishe bayad rosh khande bashe va gar na zood pir mishe: Ye kabotar hamishe bayad eshghe parvaz dashte bashe vagar na asir mishe: Ye soorat hamishe bayad shad bashe vagar na be dele hichkas nemichasbe: Ye divar bayad be ye tir tekye kone vagar na mirize : Ye ghalbe pak hamishe 0bayad be ye nafar iman dashte bashe va gar na fased mishe: Ye jade bayad enteha dashte bashe va gar na mese ye kalaf sardargome mesle man

 

 زندگي يک آواز است/آن را بخوان-زندگي يکبازي است/آن را بازي کن-زندکي يک مبارزه است/با آن مقابله کن-زندگي يک روياست/به آن واقعيت ببخش زندکي يک فداکاري است /آن را عرضه کن/زندگي يک عشق است/از آن لذت ببر

 

دوست عزیز خیلی آف هات عالی بود ....دوستدار تو بهار پاییزی

این شعر رو هر کس نشنیده و مثل من عاشق شکست خورده است حتما گوش کنه .....من متنش رو براتون می زارم .....می دونم شما هم عاشق این شعر می شین......

و بازم بهتون میگم.....

آسمونی های سرزمینی از جنس عشق

دوستتون دارم.....

((دل من))

توی آینه خودتو ببین چه زوده زود

توی جوونی غصه اومد سراغت پیرت کنه

نذار که تو اوج جوونی غبار غم

بشینه رو دلت یهو پیر و زمین گیرت کنه

منتظرش نباش دیگه اون تنها نیست

تا آخر عمرت اگه تنها باشی اون نمی یاد

خودش می گفت روزی میذاره می ره

خودش می گفت یه روز

 خاطره هاتو می بره از یاد

آخه دل من دل ساده من

تا کی می خوای خیره بمونی به عکس روی دیوار

آخه دل من دل دیوونه من  دیدی اونم تنهات گذاشت

بعد یه عمر آزگار

آخه دل من دیوونه ی من

 تا کی می خوای خیره بمونی به عکس روی دیوار

دیدی اونم رفت

اونم تنهات گذاشت رفت

تو موندی وبی کسی و یه عمر خاطره پیش روت

دیگه نمی یاد دیگه پیشت نمی یاد

از اون چی موند برات به جز یه قاب عکس روبروت

آخه دل من دیوونه ی من

تا کی می خوای خیره بمونی به عکس روی دیوار

تا کی می خوای بشینی به پاش بسوزی

تا کی می خوای بشینی چشم به در بدوزی

در پی پیدا کردن کسی برو

که فقط واسه ی خودت بخواد تو رو

|+| نوشته شده توسط گمشده در یکشنبه ششم خرداد 1386 ساعت 5:26 بعد از ظهر |

عجب صبری خدا دارد؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم همان یک لحظه اوّل

 که اوّل ظلم را می دیدم از مخلوق بی وجدان

جهان را با همه زیبایی و زشتی

به روی یکد یگر ویرانه می کردم
عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم

که در همسایه صدها گرسنه

 ، چند بزمی گرم عیش و نوش می دیدم

 نخستین نعره مستانه را خاموش آندم

 بر لب پیمانه می کردم
عجب صبری خدا دارد!

 اگر من جای او بودم

 که می دیدم یکی عریان ولرزان ،

 دیگری پوشیده از صد جامه رنگین

زمین و آسمان را واژگون ،

 مستانه می کردم
عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم

نه طاعت می پذیرفتم

 نه گوش از بهر استغفار این بیدادگرها

تیزکرده پاره پاره در کف زاهد نمایان

سبحه صد دانه می کردم
عجب صبری خدا دارد!

 اگر من جای او بودم

 برای خاطر تنها یکی مجنون صحرا گرد بی سامان

 هزاران لیلی ناز آفرین را کو به کو آواره می کردم
عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم

بگرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان

 سراپای وجود بی وفا معشوق را

 پروانه می کردم
عجب صبری خدا دارد!

 اگر من جای او بودم

 بعرش کبریائی ،

 با همه صبر خدائی تا که می دیدم عزیز نا بجائی ،

 ناز بر یک ناروا گردیده خواری می فروشد

 گردش این چرخ را وارونه

بی صبرانه می کردم
عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم

 که می دیدم مشوش عارف و عامی ،

 ز برق فتنه این علم عالم سوز مردم کش

بجز اندیشه عشق ووفا ،

 معدوم هر فکری در این دنیای افسانه می کردم


عجب صبری خدا دارد!

 چرا من جای او باشم

همین بهتر که او جای خود بنشسته

 و تاب تماشای تمام زشتکاریهای

 این مخلوق را دارد

وگر نه من بجای او چو بودم

 یکنفس کی عادلانه سازشی

با جاهل و فرزانه می کردم
عجب صبری خدا دارد !

عجب صبری خدا دارد


|+| نوشته شده توسط گمشده در پنجشنبه سی ام فروردین 1386 ساعت 1:9 بعد از ظهر |

لعنت به خیانتکاران

آه ای زندگی ....آه ای لحظه های خاموشی ....

مرا به حال خود بگذارید....

چرا که قلب کوچکم دیگر ذره ای توان تپیدن ندارد.....

دیگر هرگز نخواهم خندید ...دیگر هرگز نخواهم گفت ...

از تو ... از جدایی ....

از عشق پوچی که مدتها قلبم رابه بازی گرفت.....

دلم میخواهد بروم ....

از اینجا ... از این دنیای پست و حقیر با انسان هایی آهنی ....

دلم برای انسانهای شیشه ای تنگ شده است ...

برای انان که خود را در وجودشان میبینی ...

انان که معنای عشق را می فهمند ....

این آخرین باری بود که عاشق شدم ...

 دیگر هرگز این اشتباه را مرتکب نخواهم شد ....

دیگر هرگز با چشمان بسته ...قلب کوچکم را به کسی تقدیم نمی کنم ....

آه کجاییند آنان که حقیقت جمله دوستت دارم را بفهمند؟.....

ای عاشقانی که صدای قلب شکسته مرا می شنوید ...

بدانید که من نیز روزی عشق بودم.....

زمانی من هم قلبی بلورین داشتم...

 که می خواستم به کسی هدیه اش کنم ....

اما آسمان و زمین بر علیه ما توطئه کردند .... تا ما به هم نرسیم ....

تا در چنین روزی

 من عشق خود را در دستان پست و خوار بیچاره ای دیگر ببینم ....

و افسوس گذشته ای را بخورم

 که

 تنها در لحظه ای بر باد رفت.....

برای شما میگویم که عشق خود را نگه دارید

 و عاشقانه به او بگویید که چقدر دوستش دارید ....

وگرنه.....

شاید زمانی متوجه اهمیت وجودش شوید

 که دیگر زمانی برای جبران نمانده است ......

آری زندگی همین است ....

در راستای زیستن ....

نباید به کسی اعتماد کرد......

لعنت به خیانتکاران

نوشته شده توسط بهاره پاییزی

                          

 

|+| نوشته شده توسط گمشده در سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386 ساعت 4:14 بعد از ظهر |

مریم

ای تک ستاره شب های تاریکی ام ....

ای ماه منیرم ...

ای همه هست و همه نیستم ...

 ای که تمامی وجودم از توست ....

 ذره ذره های قلبم را نثارت خواهم کرد ....

چشمهایم ارزانی تو ...

جان خود را به فدایت خواهم کرد ....

نمی دانم چگونه بگویم که دوستت دارم ...

 چگونه دریای محبت خود را در حوضچه کوچک چشمانم به تو نشان بدهم ....

آه که نمی دانی چه قدر......................برایم سخت است بی تو بودن

 .... به تو فکر نکردن....

 بی تو زنده ماندن و نفس کشیدن ......

و از آن ها سخت تر در چشمان زیبایت خیره شدن

و دوستت دارم گفتن......

تمامی آرزویم ...رویای با تو بودن است ...

 یا در زیر نم نم های باران قدم زدن ...

 با تو پا بر برگهای خشک پاییزی گذاشتن ....

این متن را برای تو می نویسم ...

تویی که تمامی ذهنم را از آن خود کرده ای .....

برایم مهم نیست ......

مهم نیست که مرا دوست نداشته باشی ....

با دیگری باشی ....

یا........

 یا حتی از من متنفر باشی ....

من در عشق خود بخیل نیستم .....

 تو را آزاد میکنم .....

تا پر بگشایی ....

اوج بگیری ....

و مرا بنگری ....

آری من براستی تو را دوست دارم ....

 نه به خاطر خود ...

نه .....

 بلکه تنها چون تو ...

خود هستی ...

نه کسی دیگر .....

این متن را نوشتم تا همه ...همه و همه بدانند که من عشق خود را دوست دارم .....

آری تو را ...

 و براستی تو را مریم جان .....

دوستت دارم

از طرف عاشق همیشگی تو بهار

|+| نوشته شده توسط گمشده در چهارشنبه یازدهم بهمن 1385 ساعت 5:6 بعد از ظهر |

من خسته دل....

میروم خسته و افسرده و زار سوی منزلگه ویرانه خویش

به خدا میبرم از شهر شما دل شوریده و ویرانه خویش

میبرم تا که در آن نقطه دور شستوشویش دهم از رنگ گناه

شستوشویش دهم از لکه عشق زین همه خواهش بی جا و تباه

میبرم تا ز تو دورش سازم ز تو ای جلوه امید محال

میروم زنده به گورش سازم تا از این پس نکند یاد وصال

 

|+| نوشته شده توسط گمشده در چهارشنبه ششم دی 1385 ساعت 4:42 بعد از ظهر |

سحر با باد می​گفتم حدیث آرزومندی
خطاب آمد که واثق شو به الطاف خداوندی

دعای صبح و آه شب کلید گنج مقصود است
بدین راه و روش می​رو که با دلدار پیوندی

جهان پیر رعنا را ترحم در جلبت نیست
ز مهر او چه می​پرسی در او همت چه می​بندی

قلم را آن زبان نبود که سر عشق گوید باز
ورای حد تقریر است شرح آرزومندی

همایی چون تو عالی قدر حرص استخوان تا کی
دریغ آن سایه همت که بر نااهل افکندی

در این بازار اگر سودیست با درویش خرسند
خدایا منعمم گردان به درویشی و خرسندی

به شعر حافظ شیراز می​رقصند و می​نازند
سیه چشمان کشمیری و ترکان سمرقندی 

تو رو خدا نظر يادتون نره ها

|+| نوشته شده توسط گمشده در یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385 ساعت 2:55 بعد از ظهر |

وصف عشق

 

      

وصف عشق

بر عارفان جز خدا هیچ چیز نیست

 

حرفهایی برای گفتن و حرفهایی برای نگفتن

 

روزگاران در پي  هم  مي گذرند وصداي  پاي  آشنا يان دور به  گوش مي رسد.آشناياني آزاد  از خود  و رها از   ما.تمام  زندگاني بشر  در يك كلمه  كه 3 بار  در  دوران  عمر خويش  سپري مي كند به  چشم مي خورد  و آن  كلمه چيزي نيست  به  جز  عشق .عشق و عشق بار اول  عشقي  كه خدا نسبت  به من داشت كه مرا آفريد  و بار دوم  عشقي كه من نسبت  به معشوق زميني داشتم  و سوم عشقي   بي  پايان كه مرا بسوي  جاودانگي سوق مي داد.عشقي در  پناه  سازنده عشق. ماندگار  و بي  پايان آرام  و خاموش  اما مغرور.غرور نسبت  به  كلمات  هم نوع اما نه خدايي.و عشق در يك  نگاه  يعني خدا.تفسير  تمام حرفها  عقايد  و نظرهاي پايدار  همه ختم  به  عشق استو  و عشق نيز همان  معبود ازليست.براستي جز خدا  چه چيز و چگونه پايدار است آيا  نظري يا تاملي بر  خود و خلقت  خويش  گمارده ايم؟انسان  امروز غرق در دنيايست  پر ازنا پيدا ها اما تنها كساني نجات  يافتگان  اين  دنيا  هستند  كه عظم  شنا خت خود و جهان  پيرا مون را دارند.دنيا  خياليست زود گذر  جه در اوج فقر  باشي  و چه در اوج  ثروت محض.كاش اوقاتمان را صرف در تفكري سنگين  و عميق در  شناخت  خدا . خود . وعشق مي كرديم براستي آيا  باز هم  وقتي براي انجام  خطا مي ماند؟دنيا  نه بايد تو را غرق در  فساد گرداند  و نه غرق در بي خيالي  و  قرا ر در زير زنجير  سخت ارابه  روزگار بي هيچ تاملي. 

 

 

|+| نوشته شده توسط گمشده در یکشنبه پنجم شهریور 1385 ساعت 4:19 بعد از ظهر |

بارالها

 

                                          بارالها

 

امروز دلتنگي هايم را فقط به تو مي گويم. شادي هايم را فقط با تو قسمت ميكنم  و تنها…… تو را مينويسم .امروز با آمدن بهار از نو مي شكفم و صداي نغمه پرندگان را

 با گوش جان مي شنوم و حضور سبز تو را در تك تك گلبرگ هاي شقايق هاي وحشي لمس مي كنم.

امروز دلم بي قرار شكوفه كردن است و تو را بهانه مي كند. تويي كه در زمزمه رودخانه جاري هستي.

امروز چون ماهي كوچكي در تب و تاب  رسيدن به دريا هستم كه تو دريايي و بهانه اي براي بودن.

امروز جويبارها را مي بينم كه با تلاشي عظيم سنگها را مي شكافند و راه خود را باز مي كنند تا جاري  شوند.امروز جوانه ها را مي بينم كه از پس خاك و خس به زحمت سر بيرون مي آورند تا سبز شوند.امروز پرندگان را مي بينم كه به كمك تو لانه مي سازند و نغمه هاي بهشتي سر مي دهند. امروز درختان را مي بينم كه به تو تكيه داده سبزميشوند.جوانه مي زنند و به اميد تابستان راست قامتند.

و امروز خودم را مي بينم كه ميل به جاري شدن دارم. ميل به راست قامتي…… ميل به سبز شدن و در اين راه تكيه كرده ام به شانه هاي استوار تو. باشد كه حضور سبزت مرا آرامشي دهد وصف ناپذير.

 

آمين

|+| نوشته شده توسط گمشده در دوشنبه سی ام مرداد 1385 ساعت 5:22 بعد از ظهر |

دل من

دل من دير زمانی است که می پندارد:

"دوستی" نيز گلی است،

مثل نيلوفر و ناز،

ساقه ترد و ظريفی دارد.

بی گمان سنگدل است آنکه روا می دارد

جان اين ساقه نازک را

           - دانسته -

                   بيازارد!

در زمينی که ضمير من و توست،

از نخستين ديدار ،

هر سخن ، هر رفتار ،

دانه هايی است که می افشانيم.

برگ و باری است که می رويانيم

آب و خورشيد و نسيمش " مهر" است .

گر بدانگونه که بايست به بار آيد ،

زندگی را به دل انگيزترين چهره بيارايد .

آنچنان با تو درآميزد اين روح لطيف ،

که تمنای وجودت همه او باشد و بس.

بی نيازت سازد ، از همه چيز و همه کس . 

زندگی ، گرمی دلهای به هم پيوسته ست

تا در آن دوست نباشد همه درها بسته است . 

در ضميرت اگر اين گل ندميده است هنوز،

عطر جان پرور عشق

گر به صحرای نهادت نوزيده است هنوز

دانه ها را بايد از نو کاشت!

آب و خورشيد و نسيمش را از مايه جان

خرج می بايد کرد .

رنج می بايد برد ،

دوست می بايد داشت !

با نگاهی که در آن شوق برآرد فرياد

با سلامی که در آن نور ببارد لبخند

دست يکديگر را

بفشاريم به مهر

جام دلهامان را

     مالامال از ياری ، غمخواری

بسپاريم به هم

بسراييم به آواز بلند :

- شادی روی تو !

     ای ديده به ديدار تو شاد

باغ جانت همه وقت از اثر صحبت دوست

تازه ، 

     عطرافشان 

    گلباران باد

 

|+| نوشته شده توسط گمشده در دوشنبه شانزدهم مرداد 1385 ساعت 0:46 قبل از ظهر |

java script by:HGS.BLOGFA.COM **** **** java script by:HGS.BLOGFA.COM